تبليغاتX
نیمه شب

سلام دوستای عزیزم جونم براتون بگه که یه هفته پیش دختر عمه ی اینجانب تلفن زد و گفت :

دختر دایی اگه دوس داری و برات میشه فردا صبح ( صبح شنبه ی گذشته) بیام دنبالت با من همراه شو

از تنها بودن و رانندگی کردن توی این خیابونای شلوغ که بعضی از راننده های محترم و محترمه

زیاد قوانین رانندگی رو رعایت نمی کنن ٬ خسته شدم...

منم قبول کردم ...

صبح زود ٬ دیگه بعد از خوندن نمازم نخوابیدم و اول کتریو گذاشتم جوش بیاد.

بعد سبد حصیر یه پیک نیکمو اوردم گذاشتم وسط آشپز خونه :

دو تا ساندویچ نون و پنیر و گردو...

یه بسته بیسکوئیت ...

یه پاکت شیر ...

میوه: سیب...پرتغال...موز...نارنگی...انار...انگور................

شکلات تلخ...

کیک اسفنجی که خودم درست کردم ۴ برش...

آب معدنی سرد...

لیوان دسته دار دو تا...

قند...شکر...نبات...پولکی... گز...

قاشق  شربت خوری واسه ی هم زدن چائیمون...

بشقاب میوه خوری دو تا...

چاقوی میوه خوری دو تا...

و................................

صدای سوت کتری نذاشت که خوراکیای دیگه رو بذارم تو سبدم...

راس ساعت ۸ زنگ خونه به صدا در اومد...

دختر عمه ٬ یه نگاهی به سبد خوراکیا انداخت و گفت  دایی و زندایی جون می خوان برن سفر

دو ساعت بعد ماشین شیک و پیک دختر عمه٬ بی شباهت به یه چادر مسافرتی نبود...

ظهر شده بود ...

دختر عمه گفت :

حالاااااااااااااااا دختر دائیمو می برم یه باقلا پلو ماهی شوریده ی  نامبر وان که دوست داره می خوریمو  یا علی مدد به باقیه کارامون برسیم...

بعد از ظهر شد...

راستی دختر عمه میگم که ( نسرین جون)(دختر عمه ی بزرگ من) چه کارا میکنه؟!

اوه  ٬نسرین مرغ عشق پرورش می ده

جدییییییییییییی می گیییییییییییییی دختر عمه...

تو رو خدا...

آفرین ...

منو ببر خونه شون مرغ عشقاشو ببینم...

شب شده بود...

خوووووووووووووووب دختر دایی خیلی خیلیییییییییییییی ممنون واقعا امروز اصلا گذشت زمان رو متوجه نشدم...

من در حالی که توی یه دستم سبد خوراکیام بود و روی شونم دو ...سه تا کیف و توی اون دستم قفس مرغ عشقام و...

و بی شباهت به یه رخت آویز نبودمبا تعجب به دختر عمه ام نگاه می کردم...

فردا هم می تونی بیای با هم بریم؟؟؟؟؟...ساعت ۸ میام دنبالت...

هنوز جوابی نداده بودم که ماشین دختر عمه ام سر پیچ خیابون از نظر محو شد...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:18 توسط ستاره |

سلام دوستان

این جمله ها رو از آقای " علی درویش " توی مجله ی موفقیت دیدمو خوندم ٬ برام جالب بود با خودم گفتم شاید واسه ی دوستام هم جالب باشه...

کتاب " خواندنی " ... " ماندنی" است.

در آیینه..." به خود "  آمدم ...

گاهی " حرف را بخور " تا  " حرف نخوری " .

" خود را خوب " بشناسیم ... " خوب را به خود " بشناسیم.

در هر " جواب مشکلی " است... یا در هر " مشکل جوابی " ؟

حرف را " خرج " کسی کن...که به " خرجش " برود.

یکی " خوب نمی بیند "  یکی  "خوب را نمی بیند"!

"فرد" دیگری باش..." فردا " روز دیگری است.

چقدر به " خود  " ... بدهکاریم؟!

طرف " حرف هایی داشت " ... که " حرف نداشت ".

با " چشم باز "..." گره کور " را باز کن.

روز های " پیش بینی " شده در تقویم... منتظر " پیش بینی " ماست.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:3 توسط ستاره |

کی برنده ی بازیه؟...

اون که میخنده؟...

یا

اون که میخندونه؟...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:14 توسط ستاره |

شب شده بود.

منو دختر دائیم تو اتاق مشترکمون بودیم.مشغول خوندن کتاب داستان بودم"ماجراهای تن تن و میلو...این مجموعه داستان ٬ عشق من بوده و هست".

یه لحظه نگاهم از کتاب به چهره ی در هم دختر دائیم لغزید.ازش پرسیدم بنظر می رسه مثه هر روز نیست؟؟؟!!!جواب قانع کننده ای نداد.

با خودم گفتم شاید چون نمی تونه تا دو هفته ی دیگه شانی و پنی رو ببینه ٬ ناراحته!

از اونجایی که همیشه منافع دختر دائیم رو به  منافع خودم ترجیح می دادمبا اطمینان و محکم گفتم:خوب شاید٬ دیدن شانی و پنی تو رو از این حال کسالت بار در بیاره

با گفتن این جمله٬ گل از گل دختر دائیم شکفتحدسم درست بود...

روز شنبه ی بعد فرا رسید.

دختر دائیم ٬ بعد از برگشتن از مدرسه و خوردن ناهار٬ بارها مسیر بین آیینه و کمد لباساشو طی کرد

منم روی لبه ی تختم نشسته بودم و نظاره گر این منظره ی تماشایی بودم٬ که صدای زنگ ورودی باغ ما رو به خود اورد.

اما با کمال تعجب و بر خلاف همیشه صدای واق واق شانی و پنی شنیده نمی شد

دختر دائیم که اصلا تو حال خودش نبود ٬بی توجه به این مسئله ی مهم٬ با عجله صورت منو بوسید و در حالیکه به طرف در خروجی ساختمون می دوید رو به من کردو گفت:سلامت رو حتما به شانی و پنی می رسونم.

در همین اثنا٬ صدای مامان و زن دائیم از توی آشپزخونه بلند شد:غذاییییییییییییی شانیییییییو پنییییی

من بخاطر حس انسان دوستیم پریدم تو آشپزخونه و کیسه رو به دست دختر دائیم رسوندم و براش

آرزوی خوشبختی...نهههههههه ببخشید آرزوی داشتن لحظاتی شاد رو کردم.

هنوز به اتاق نرسیده بودم که صدای باز شدن در توری ورودی ساختمون توجهمو جلب کرد.قیافه ی دختر دائیم دیدنی بود

آرهههههههههه اون روزهومن خان هوس کرده بود به همراه دوستاش شانی و پنیو ببره هواخوریو اون روز بابای هومن اومده بود واسه ی بردن غذای اون دو تا ناز نازی دردسر ساز

و من تو این فکر بودم ٬ممکنه؟هفته ی آینده هم شانی و پنی هوس هوا خوری به سرشون بزنه

این مجموعه خاطرات ادامه دارههههههههههه... دوستای "بقول آفا خشایار"گلمممممممممممم

هر کدوم از شما دوستای عزیزم که این مجموعه خاطره براتون جالب نیست به بزرگی خودتون منو ببخشید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:28 توسط ستاره |

بچه ها٬ سلام

جونم براتون بگه:دائیم یه همکار داشت ٬ همکار دائیم یه پسر داشت٬ پسر همکار دائیم ۲تا سگ نازنازی داشتبه اسم٬ شانی و پنی.

منو دختر دائیم از اونجایی که عاشق هر جنبنده ای روی کره ی زمین بودیم طبیعتا عاشق این دو موجود کوچولوی ناز پشمالو هم بودیم.

داییم و بابام گوشت قرمز رو شقه ای می خریدن٬ طبیعتا وقتی اون شقه گوشت تمیز می شد ضایعات زیادی روی میز آشپز خونه که محل بسته بندی گوشت بود باقی می موند.

مثه:چربی گوشت٬ پوست و استخونهای اضافه.

قرار بر این شد که "هومن" می دونید که کیو می گم.صاحب :شانی و پنی دیگهههههههههههههفته ای یه بار بیاد و اون استخونها و ...ببره واسه ی شانی و پنی.

روزهای شنبه ٬منو دختر داییم واسه ی اومدن "هومن" نه ببخشید واسه ی دیدن شانی و پنی لحظه

شماری می کردیم .عصر یکی از روزهای شنبه ی هفته فرا رسییییییییییییییییییییییید.راستی اینو نگفتم "هومن" که پسر بسیار نجیب و سر بزیرو همه چی تموم بود٬ یه ۷ ٬ ۸ سالی از منو دختر داییم بزرگتر بود.

خوب ٬ بر گردیم به عصر اون روز:اینو هم بگم منو دختر داییم با وجود عشق و علاقه ی زیادی که  نسبت بهم داشتیم ٬گاهی طبیعتا اختلاف سلیقه هم پیدا می کردیم.

یه مورد از اون مشکلاتی که با هم پیدا می کردیم سر این بود که غذای شانی و پنی رو کی ببره دم در ورودی باغ و بده به هومن.

باور کنید عشقی که در فلب ما نسبت به شانی و پنی بوجود اومده بود خیلیییییییییییییییییی وصف نا پذیر بود

اون روز تصمیم گرفتیم مثه ۲تا دختر خوب هر دوتائیمون کیسه رو ببریم و با هم بدیم به هومن.اولش همه چی خیلی خوب پیش رفت٬ یعنی تا نزدیکیای در ورودی همه چی خوب بود.

اما تا چشممون به هومن اوه نهههههههه ببخشید به شانی و پنی افتاد به قول معروف جو گیر شدیم و

اونقد کیسه ی پلاستیکی بین دستای ما ۲تا اینور و اونور شد که بعد از چند دقیقه کشمکشتموم آشغال گوشتا نقش زمین شد  

فک کنم دختر داییم هم مثه من هیچی نمیشنید جز شلیک مسلسل وار خنده ی هومن

بعد از اون ماجرا ٬توی خونه توسط آدم بزرگا یه تصمیم قاطعانه برای حل این مشکل گرفته شد.و قرار بر این شد که نوبتی این کارو انجام بدیم .

قرعه ی هفته ی بعد به اسم من افتاد.

این قسمت ادامه دارهههه...دوستون دارم دوستای گلممممممممممممممم

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:42 توسط ستاره |

چشامو که باز کردم ٬ فضای اطراف ٬ برام نا اشنا و غریب بود... ولی سرم رو که برگردوندم چهره ی دوست داشتنی و مهربون دختر داییم تمام ماجرای شب قبل رو به خاطرم اورد...

هنوز مست خواب شیرین صبحگاهی بودم که صدای زنداییم منو به خود اورد٬ که داد میزد:بچه هاااااااااااااااااااااااااااااااا صبحانه امااااااااادسسسسسسسسس

البته داد زدن زنداییم ٬مثه داد زدنای بلند نبود که خیلی فرق داشت .با اون صدای زیبا و دوست داشتنی میشه گفت یه قلقلک صبحگاهی بود.

به اتفاق دختر داییم رفتیم که من ببینم کجا به کجاست!  تو این خونه ی جدید و در اندشت... ادرس دسشویی رو یاد گرفتم.مهمترین جای هر خونه ای

بعد از شستن دست و صورت و پریدن خواب از سرمون ٬ رفتیم به طرف آشپزخونه که میشه گفت دومین مکان مهم  در هر خونه ایست. من از همون موقع از محیط آشپز خونه خوشم میومد.بهم یه ارامش خاصی می داد.

بوی چایی تازه دم... بوی نون داغ و تازه...بوی عطر مادر...

صبحانه رو که خوردیم ٬ دختر داییم دست منو گرفت و گفت: بریم باغ و بهت نشون بدم. باغ نگو ٬بگو بهشت. فکرشو کنید:یه فضای سبز سبز سبز به مساحت هزار متر.که راهروهای باریک مملو از چمن باغچه های کوچیکو بهم متصل کرده بود.

اسمون یه دست ٬ ابی ابی بود.بی هیچ لکه ی ابری. میشد توش نقاشی کشید.گرمای خورشید مطبوع بود. کوه های بلند٬ اطراف رو احاطه کرده بود .در واقع این شهر توی یه دره ی سر سبز واقع شده بود.

گلهای ساقه بلندی رو که شب فبل توی تاریک روشن دیده بودم شناختم: گل آهار بودن. با انواع و اقسام رنگها.یک گل ارغوانی چیدم و گذاشتم گوشه ی موهای سیاه و نرم دختر داییم.اونم همین کارو کرد.البته با یه گل صورتی.

از همون لحظه ما دو تا ٬ یه روح شدیم در دو بدن. با بازیهای مختلف که به  همدیگه  یاد می دادیم ٬ سخت سر گرم بودیم.از قایم باشک بازی گرفته تا هفت سنگ و گرگم به هوا و...

از خوشحالی با هم بودن سر از پا نمی شناختیم.

روز ها به سرعت می گذشت.

یک ماهی از اقامت ما در منزل داییم سپری شد.یه روز عصر ٬ طبق معمول هر روز ما دو تا تشنه و گرسنهاز مدرسه بر گشتیم خونه.اما بر خلاف معمول از بساط عصرونه خبری نبود.مامان گفت:بچه ها٬ امروز نانوایی برق نداشته و ما نون نداریم.

قیافه ی ما دو تا قطعا توی ایینه دیدنی بود.

از اونجایی که زن داییم عاشق کیک و شیرینی پزی بود و همینطور بچه ها پیشنهاد کرد :خودمون توی فر ٬ نون می پزیم!!! شاید اون موقع خود زنداییم هم حرف خودشو باور نکرد.

منو دختر داییم که عاشق کار های خلاقانه بودیممیز اشپز خونه رو خالی کردیم و دستمال کشیدیم و کیسه ی آرد و که زن داییم اورد روی میز خالی کردیم.

با توجه به سابقه ی شیرینی پزی زن داییم ٬خمیر نسبتا خوبی به عمل اومد.وای بچه ها ٬اگه بدونید با اون خمیر نرم و گرم چه نونهای خوشمزه ای پخته شد.و هر نونی که از فر بیرون میومد٬ ما با چه شور و شوقی اونو به ارومی توی سبد مخصوص نون روی میز می ذاشتیم.

اون روز ما نونی رو به عنوان عصرونه خوردیم که لذت خوردنش چند برابر همیشه بود... از اون روز به بعد وقتی از در نونوایی رد می شدیم با صدای بلند به تموم کارکنان نونوایی سلام می کردیم.

هر چی باشه یه جورایی همکار شده بودیم.

این خاطره ادامه دارههههههههه دوستای گلممممممممممممممم

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:44 توسط ستاره |

یازده ساله بودم که بنا به شرایطی مجبور شدیم  برای مدتی با خونواده ی دائی بزرگم"بزرگترین دائیم" زندگی کنیم.بدون اغراق باید بگم یکی از بهترین و شیرین ترین دوران زندگیم بود.

۵ساعت راه طی کردیم تا اینکه به شهر محل سکونت دائیم و خونوادش رسیدیم.شب شده بود حول و حوش ۱۱ شب...

چیز زیادی از خیابونا پیدا نبود و لی اونچه کاملا به وضوح مشخص بود وجود درختای زیاد تو خیابونا بود. از همون زمان عاشق طبیعت و گل و گیاه بودم و اون شب از این بابت خیالم راحت شد که پا به سرزمین سر سبزی گذاشته ام.

تا اون زمان٬ من٬ دائیم و خونوادش رو از نزدیک ندیده بودم ! و هیجان دیدنشون منو یک لحظه رو پا بند نمی کرد! خصوصا اینکه مامان گفته بود :دخترم٬ دختر دائیت هم سن خودته و می تونید دوستای خوبی برای هم باشید. این قسمت داستان رو که خیابون رو اشتباهی رفتیمو ٬دائیم ٬بنده خدا چقد معطل شده بود بر خیابون اصلی رو نمی گم که خودم از یاد آوریش خندم می گیره...

خلاصه بعد از اون همه گم شدن تو خیابونای مختلف ٬ دائیم پیدامون کردو با کلی کبکبه و دبدبه ما رو از در ورودی اصلی خونه شون به داخل ساختمون راهنمائی کرد. ولی مگه به ساختمون می رسیدیمخدایا این راهروی طولانی کی تموم میشه

اما به طولانی بودنش می ارزید ٬ بچه ها٬ تو حاشیه ی راهروی حیاط٬ تموم باغچه های سرتاسر راهرو غرق گلهای ساقه بلند بود.تا  اون موقع اسم گلا رو زیاد بلد نبودم ولی بعد از اون دوران طلائی زندگیم و به لطف زن دائی مهربونم ٬با گل و گیاه اشنا شدم.

ساختمون ٬وسط حیاط ٬یا بهتر بگم ٬باغ بنا شده بود و اطراف اون رو فضای باز و سر سبزی  احاطه کرده بود...خنکای هوا که به پوست صورتم می خورد حس خوبی بم می داد...خنکای هوای مهر ماه...وارد ساختمون که شدیم خانم اروم و متشخصی به استقبالمون اومد حدسم درست بود زن دائیم بود.

همون لحظه اون برخورد اروم و در عین حال محترمانه ی زن دائیم به دلم نشست و ظاهرا این حس متقابل بود اینو روزهای بعد متوجه شدم.

دختر دائیم رو هم طبیعتا خیلی زود شناختم چون یه دختر بچه بیشتر تو اون خونه زندگی نمی کرد.همون دقایق اول با هم اخت شدیم و از خوشحالی دور خونه بالا پائین می پریدیم به قول زن دائیم از همون شب اول زلزله ی ۱۲ ریشتری٬ خونه رو تکون داد

شام آماده بود. زن دایی عزیزم چلو خورشت بریونی پخته بود.خورشت بریونی به اون نوع خورشت میگیم که با گوشت چرخ شده و سیب زمینی نگینی خرد شده و رب و ...درست میشه .توی بعضی شهر ها به این خورشت قیمه ریزه میگن.

سبزی های تازه و معطری که روی سفره  بود حکایت از این داشت که حداکثر ۱ساعت پیش از باغچه ی پشتی خونه چیده شدن. جریان خنده دار و با مزه ای موقع خوردن شام برام اتفاق افتاد. ما تو خونه ی خودمون از ظرفای چینی استفاده می کردیم و تا اون موقع توی ظرفای کریستال بی رنگ ٬ حد اقل٬ من غذا نخورده بودم. چند دونه برنج ته ظرفم مونده بود و از اونجایی که مامانم همیشه اصرار داشت غذامو تا اخرین قطره نه ببخشید تا آخرین لقمه باید بخورم منم افتاده بودم به جون اون برنجای ته بشقابم غافل از اینکه اون دونه های برنج زیر بشقاب بودن و از قبل توسط یه ادم ناشی"دختر دائیم"رو سفره ریخته شده بود...

این جریان شروع خوبی شد برای شلیک خنده ی جمع بعد از صرف شام دختر دائیم منو به اطاق خودش برد. وجود یه کتابخونه ی مملو از کتابای داستان ٬حکایت از این داشت که من می تونم اوقات فراغتم رو به راحتی پر کنم. و من اون شب  رو با خیال اسوده کنار دختر دائی مودب و مهربونم روی یه تخت یه نفره و بدون داشتن بستری اسوده به صبح رسوندم...

این خاطره ادامه دارههههههههههههه... دوستون دارم دوستای گلممممممممممممممم

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:3 توسط ستاره |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم

به قول یکی از بهترین دوستام نکنه تریپ ترک وبلاگ گرفتم خودم خبر ندارم

نهههههههههههههه اگه اینجور بود که امشب بر نمی گشتم

خوب کجا بودیم اهااااااااااااااااا اخرین قسمت "کلوچه پزون"

امسال کنگره های مامان٬ عین کنگره های مامان بزرگم شد... ما به احترام مامان بزرگ "سولی" رو پیچوندیم توی دستمال سنتی مخصوص نگهداری کلوچه و بعد گذاشتیم توی کمد دیواریو کلید کمد رو دادیم به مامان و بش گفتیم به ما نگه کجا می ذارتشمی دونید که چی میگم

بعد از سال تحویل حتی از خرده های "سولی" هم خبری نبود...

همشو تا اخرین ذره نوش جان کردیم واییییییییییییییییییییییی جاتون خیلی خالی بود...

خوب این خاطره هم تموم شد ...

منتظر خاطره ی بعدی من باشید لطفا...

دوستون دارم دوستای گلمممممممممممممممم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:59 توسط ستاره |

آره بچه ها ٬ جونم براتون بگه  بین کلوچه های مامان بزرگم یه کلوچه ی مخصوص بود به اسم "سولی" به لهجه ی محلی ما معنی همون "سالی" رو میده و اون به این معنی بود که می بایست سال به اون کلوچه حتما حتما بگرده "سال تحویل بشه" و بعد توسط ما بچه ها "هلو هلو ٬ برو تو گلو"

"سولی" یه خصوصیت دیگه هم داشت و اون اندازه اش بود .

اون بزرگترین کلوچه ای بود که میشد خمیرش رو اول با دست و بعد با وردنه پهن کرد.

احدی حق نداشت بی اجازه ی مامان بزرگم از یک فرسخی "سولی"  هم عبور کنه.

از اون جایی که مامان بزرگم٬ خاطر تنها عروسش "مادر اینجانب" رو خیلی می خواست ٬ افتخار کنگره زدن" یه نوع نقش دور کلوچه  که با مهارت خاصی  توسط  انگشت های دو تا دست زده می شد". به حاشیه ی "سولی" نصیب مامان من میشد.

و بزرگترین تعریف و تمجید مامان بزرگم هم طبیعتا از این جمله فراتر نمی رفت" کنگره های عروسم بی شباهت به کنگره های من نیست."

مامان بزرگ هوای بچه ها رو هم خیلی داشت واسه ی ما دختر ها ٬کلوچه های عروسکی "کلوچه به شکل یه دختر"  و واسه ی پسر ها " کلوچه به شکل اسب" درست می کرد. حالا که با خودم فکر می کنم مامان بزرگ با چه مهارتی اینکارو می کرد.  نقشهایی که با ابزار چوبی به انواع کلوچه می داد کم نظیر بود.

یا به عبارتی در بین اقوام٬ بی نظیر بود...

/دوستای گلم این داستان ادامه دارهههههههههه//دوستووووووووون دارررررررررررم/

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:29 توسط ستاره |

می دونید بچه ها٬ تا اونجایی که یادمه اسفند ماهو خیلی دوست داشتم.حتی از فروردین هم بیشتر.

مامان بزرگم "مامان بابام" که در قید حیات بود همچین روزایی مراسم کلوچه پزون شب عیدش راه میفتاد.اونم با چه وسواسی.اول به عمه هام که ۵ تا بودن توسط مامانم خبر می داد که آرد و شکر و

روغن و خرما و به قول خودش زنجفیل  "زنجبیل ما" و زیره و غیره وغیره وغیره ...از بازار بخرن و ببرن خونه ی عمه فاطمه یا به قول خودم "عمه حاجی" چون اولین عمه ام بود که به خانه ی خدا مشرف شده بود.

و توی پشت بومشون که مث یه حیاط خیلی بزرگ بزرگ بود و تنور گلیشون هم هنوز براه بود بساط کلوچه پزون رو راه بندازن.

وای که ما بچه ها"من و دختر عمه هام ...پسر عمه هام...نوه های عمه هام..."چه شور و شوقی داشتیم.مامان بزرگم عصر یکی از روزهای نیمه ی اسفند به قول معروف بقچشو می بست و می رفت خونه ی عمه فاطمه .مامانمو و باقی عمه ها هم به تبعیت از مامان بزرگم٬ بعد از ناهار راه میفتادن طرف خونه ی عمه فاطمه.

ما هم بدنبال مامانامون ...

مسئول روشن کردن تنور گلی دختر عمه فاطمه بود.که با چه غرور و تبختری چوبها رو می نداخت تو تنورو روشنشون می کرد.که انگار داشت موتور سفینه ی فضایی رو روشن می کرد. 

مامان بزرگم  صف بالای زیر انداز بزرگ می نشست و اول چینهای پیراهن مدل "سینه کوتاهش" رو که مامانم براش می دوخت رو با دقت و وسواس خاصی صاف می کرد.

پیراهن های مامان بزرگم همیشه از پارچه های گلدار خوشرنگ دوخته می شد.که من عاشقشون بودم. با اون موهای حنا بسته ی خوشرنگش که از زیر چارقد سفیدش ٬ فرق راست خود نمایی می کردن.

چشماش یه رنگ خاصی داشتن. رنگی ما بین ابی و خاکستری.حیف٬ عکسی از جوونیاش نداشت که ببینم ولی مطمئنا در زمان خودش خانم زیبایی بوده...

/این داستان ادامه داره دوستای گلم...//دوستون دارم

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:25 توسط ستاره |

توی تاریکی اطاق نشسته بود و غرق در افکار...

اخه کی می خوای کمی خلاقیت عشقولانه به خرج بدی؟؟؟

اخه کجای این کارا تظاهر محسوب می شه و لوس بازی؟؟؟

اخه من با تو چیکار کنم؟؟؟

از در اومد تو ...

سلام...

چرا تو تاریکی نشستی؟؟؟

جوابی نداد

یه "بیگ مگ""از اون همبرگرای چند طبقه" و کلی مخلفات روی میز جلوی پاش خود نمایی کردن

از اوناس که دوست داری

من شام خوردم ... سیرم

از در رفت بیرون...

چشمش به قلبای روی روکش خوشرنگ بسته ی همبرگر افتاد ۲تا قلب قرمز که وسطش نوشته شده بود

"ولنتاین مبارک" ... واسه ی اینکه بیش از این اذیت نشه بسته ی همبرگر رو پشت و رو کردای کاش خلاقیت رو کمی از این ساندویچ فروشیا یاد می گرفتی.

که چشمش به نوشته ی انور بسته افتاد..."دوستت دارم عشق من"...

با عصبانیت با خودش شروع کرد به حرف زدن..."ولنتاین کیلو چنده؟؟؟"............................

روکش همبر گر رو با ناراحتی مچاله کرد و رفت انداختش تو سطل زباله که مامان داشت کشون کشون

می بردش دم در...اومده بود توی اطاق نشسته بود...

ببخش اگه بدخط بود...

چی بد خط بود؟؟؟

نوشته ی روی بسته رو می گم...

با عجله خودش رو دم در رسوند...

ماشین شهرداری سر پیچ کوچه از نظر محو شد...

"ولنتاین با چند روز تاخیر مبارک"...

"نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت  نوشته ی روی بسته ی همبرگر نامزدتون رو توی تاریکی نخونید" خودمونیم ها... بعضیا خیلی خوش خطن مثه چاپ میمونه.

/دوستووووووووووون دارررررررررررررررررم دوستای گلم/

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:54 توسط ستاره |

مراسم ساده ایست...

ساده تر از دوست داشتن تو...

من و سکوت نشسته ایم اینجا

و تکیه داده ایم به ابر باران زایی که

مقصدش به سمت شانه های تو تمایل دارد...

پچ پچ ستاره های نا مریی را نا دیده می گیرم...

و بر حرفهای ماه تمر کز می کنم...

که با لبخندی عارفانه دارد ترانه ی عشق را...ترانه ی عقد را جاری می کند...

حالا به افتخار عشق پاک تو ...

من و سکوت پیمان می بندیم تا همیشه...

دارم نقاشی می کنم غرور سبز تو را...

که چند باری نا خود اگاه خدشه دارش کرده بودم...

دارم نقاشی می کنم خاطره های پر رنگ با تو بودن را...

بغضم شیرین می شود...

دارم نقاشی می کنم انتظار باز امدنت را...

تمام صفحه می شود بنفش یاسی خیس ...خیس...خیس...

باغ دستهای تو دست نیافتنیست در این هزاره ی بیابان زده...

ولی خوابهای من پر است از پرنده های انتظار...

از انسوی انتظار سلام می کنی...

چترم را می بندم...

تا خوب بخاطر بسپارم که...

ترانه هایم چه زود تعبیر شدند...

بی خیال موجهای بی قرار...

نشسته ام پا برهنه...

رو به ساحل پنجره ها...

تا تو سطری از احساس را بخوانی...

و رهسپار شویم من و تو با هم به سمت ابدیت ارامش...

/ دوستای گلم من این قطعه رو توی یکی از سمینارهای اقای احمد حلت عزیزم  شنیدم خوشم اومد

متا سفانه نمی دونم از کیه با خودم گفتم شما هم از خوندنش لذت ببرید...لطفا با احساس بخونید

و با تمرکز و دقت... دوستوووووووووون داررررررررررم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 4:12 توسط ستاره |

ـــ نیایشی بزرگتر و عمیق تر از شاد بودن وجود ندارد.

ـــ هیچ شکری نمی تواند جای شادمانی و لبخند را بگیرد چرا که شادی یگانه نشانه ی راضی بودن از زندگی و عطای خداوندست.

ـــ هرگز فراموش نکنیم موهبت عشق را تنها کسانی نصیب برده و می برند که از زندگی جز سرور و شادی نمی طلبند.

ـــ شاید بزرگترین دروغ دنیا همین است که شما برای شاد زیستن به شخص دیگری نیازمندید.

/ استاد احمد حلت//بنیانگذار اموزش تکنیکهای موفقیت در ایران و خاور میانه...بنیانگذار باشگاه خنده در ایران...کارشناس منتخب شبکه ی جهانی جام جم/

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 3:34 توسط ستاره |

شادمانی ، فقط از ان شجاعان است.

شادمانی یعنی پیوسته دست شستن از گذشته . شادمانی در گذشته می میرد و هر لحظه زایشی تازه می یابد.

این یعنی شادمانی.

/این متن بر گرفته از: کتاب: پرواز در تنهایی. نوشته ی فیلسوف هندی: اشو/

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:6 توسط ستاره |

وقتی کودکی بودم ٬ به شبی ناگهان٬

خلوت نشین یک رویا شدم... گریه کردم٬ بزرگ شدم٬

همه گفتند:" نامش عشق است..."

"پیوند با رویا بهای سنگینی دارد."

و حالا

هجده سال پی از اخرین بار دیدنش در خواب٬

باز هم چله نشین ان رویا٬

باز هم ارزو

           و دعا

                       و دعا

قلب من است که جای زمان می تپد

او واقعی است این بار و من... گم شده در وهم و خیال و خستگی

کاری نکرده ام

جایی نرفته ام

همه ی عمر عاشق رویای خود بوده ام٬

منتظر٬ خاموش و چشمهایم دخیل تنفس باد

و صدایی نیست مگر تپشهای پنجره...

صدا می کند مرا٬ صدا...

دیگر نمی دانم

من عمری ان رویا را زیسته ام

و یا او مرا به خواب خود دیده است

و هنوز هم...

"به راستی رویاها بهای سنگینی دارند..."

/ خانم دکتر چیستا یثربی/

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:55 توسط ستاره |

سلام دوستای گلم

خوبید؟ خوش میگذره؟ دماغتون چاقه؟

بچه ها یه سوال ازتون داشتم؟؟؟ خواستم بدونم از"هلن کلر" چی می دونید؟

من دارم کتاب "داستان زندگی من" که هلن کلر در مورد زندگیش نوشته رو ترجمه می کنم"واسه ی دل خودم" حالا برام جالبه بدونم شما از "هلن کلر " چی می دونید؟

مرسیییییییییییییییییی که می خواید برید و در باره ی" هلن کلر " یه سری اطلاعات از کتابا جمع اوری کنید.

ستاره همیشه دوستون دارهههههههههههههههههه...همیشههههههههههه

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:25 توسط ستاره |

سلام دوستای گلم

خوب هستین؟ خوش میگذره؟

یه سوال ازتون دارم: تا حالا فکر کردید اگه میشد زمان رو به عقب برگردوند بازم همین مسیرو میومدید؟؟؟یا ...

منتظر جواباتون باشم دیگه ارههههههههههههههه؟؟؟

باشه منتظر می مونم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 4:18 توسط ستاره |

" اقای برهان پور:

پس از عرض سلام٬ می خواستم به اطلاع شما برسانم که برای سر گرفتن ازدواج ما٬ کلفت و نوکر هم لازم نیست چون در این مدت٬ در کلاس خانه داری تمام کارهای خانه را از اشپزی و خیاطی گرفته تا ارایش و گلدوزی یاد گرفته ام و دیپلمش را هم دارم.

منتظر جواب شما هستم٬ جواب٬ جواب٬ جواب٬ جواب...زینت"

فردا٬ وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی کرد٬ نامه ی دو سطری من هم توی نامه ها بود. همان نامه که تویش نوشته بودم:

"سرکار خانم زینت خانوم!

نامه ای که فرستاده بودید زیارت شد٬ ولی به درستی نفهمیدم منظور شما از "اقای برهان پور" که بود؟...اگر منظور٬ احمد برهان پور است که فعلا دارد در کلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرفها نیست٬ بنده هم که پدرش هستم...و در خانه هم عزب اوغلی دیگری نداریم!

سلام بنده را به مامان و بابا برسانید. قربانعلی برهان پور"

راستی فراموش کردم بگویم که دو سه ماه پس از انتقال به جنوب٬ با یک دختر چشم و ابرو مشکی شیرازی اشنا شدم که نه درباره ی رفیقها و سرو وضع و دیر امدنم حرفی داشت ٬ نه خانه و ماشین و حقوق و یک تکه ملک برای پشت قباله می خواست...و از ان گذشته ٬ اشپزی و کارهای خانه را هم حسابی بلد بود...و از همه ی اینها مهمتر اینکه پدر و مادرش هم "اقا بالا خان" و " زرین خانم" نبودند!

ــــــ اخییییییییییییییییییییش بالاخره طلسم این داستان زیبا شکسته شد و قسمت اخرش اپپپپپپپپپ شد... دوستای گلم نمی دونم چرا یه مدته اینقد بد قول شدم شب یلدا کجاااااااااااااااااااااااااااا

یادتونه که  به بزرگی خودتون ببخشید مرسی که بخشیدید...امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشههههههههههههه...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 4:57 توسط ستاره |

تا سه ماه خبری نشد...روزهای اخر مهلت قانونی بود که طبق حکم وزارتی٬ به جنوب منتقل شدم.مادرم باروبندیل را که می بست٬ به اقدس خانوم زن مرتضی خان و همسایه ی بغلی٬ سپرد که راس مدت با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.

بعدها که نامه ی اقدس خانوم رسید٬ فهمیدم که در اخرین روز ماه سوم٬ زن اقا بالا خان پیغام فرستاده:"اگر داماد دوستانش را هم عوض نکرد عیبی ندارد٬ ولی بقیه ی شرایط را باید داشته باشد!"

چند ماه گذشت ٬ باز هم نامه ای رسید که نوشته بود: "زن اقا بالا گفته به سرو وضعش هم نرسید مانعی ندارد٬ ولی بقیه ی شرایط را باید داشته باشد!" ایضا چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره کرد که:"زن اقا بالا خان گفته شبها هم اگر زود نیامد عیبی ندارد. ولی خیلی هم دیر نکند که بچه ام تنها بماند...

ضمنا سایر شرایط را هم حتما باید داشته باشد!"

زمان به سرعت می گذشت ٬ هر پنج ٬شش ماه یک دفعه نامه ی اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یکی از شرایط اولیه حذف شده بود.

...زن اقا بالا خان خودش امد خانه ی ما و گفت:"ماشین هم لازم نیست چون با این وضع شلوغ خیابانها ادم هر چی ماشین نداشته باشد راحت تر است!... ولی بقیه ی شرایط را باید داشته باشد!"

اقا بالا خان و زنش دیشب پیغام دادند:"از یک تکه ملک پشت قباله می شود گذشت ولی بقیه ی مسائل مهم است!"

..."امروز خود زینت را توی کوچه دیدم٬ طفلکی خیلی لاغر شده... می گفت:با حقوق کمش می سازم٬ ولی کلفت و نوکر را باید حتما داشته باشد!..."

به درستی نمی دانم چند سال گذشت ٬ ولی این را می دانم که دختر اقا بالا خان به همان سنی رسیده بود که در تهران به ان "ترشیده" می گفتیم! ولی جنوبی ها به ان می گویند٬ "خونه مونده"...و اگر دختر های این سن٬ واقع بین باشند دیگر فکر شوهر را هم نمی کنند که هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پائین!...

داشتم قضیه را کم کم فراموش می کردم... علی الخصوص که اقدس خانوم هم نامه هایش را دیگر قطع کرده بود...

...زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می کرد تا اینکه یک روز نامه ای به دستم رسید که خطش را تا بحال ندیده بودم.با عجله پاکت را باز کردم٬ نوشته بود:...

خووووب دوستای گلم باقیش بمونه واسه ی شبهای بعد... از اینکه دیر اپ کردم منو دوستانه ببخشید.

مرسی که بخشیدید.

راستی می تونید این داستانو فردا شب "شب یلدا"واسه ی خانوادتون و یا دوستاتون و...بخونید.اصلا همین فردا شب بقیه ی داستانو می نویسم .

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:20 توسط ستاره |

ننه از خانه ی اقا بالا خان که برگشت حسابی شب شده بود.ولی توی تاریکی هم میشد فهمید که لب و لوچه اش اویزان است.

--ها؟ چه خبر؟

مثل برج زهر مار توی اطاق چپید.

نگفتم اقا بالا خان کم کسی نیست؟...خوب چی گفت؟

در حالیکه صداش می لرزید جواب داد:

ـــ خودش که نبود٬ با زنش حرف زدم...دخترش هم بود.

مخالفت کرد؟

مخالفت که نمیشه گفت ...ولی گفتند دوماد! باهاس رفیقاشو عوض کنه. به سرو وضعش بیشتر برسه٬ شبها هم زود بیاد خونه که از حالا عادت کنه.

دیگه چی گفتند؟

پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره٬ ماشین سواری هم انشالله بعدا میخره! برای خونه هم یه فکری میکنه٬ دویست چوق گذاشته تو بانک که باز هم بذاره٬ ایشالله خونه هم بعدا میخره!

دیگه چی؟

دیگه هم گفتند تحصیلاتش خوبه ٬ ولی حقوقش کمه!.یه تیکه ملک هم باید پشت قباله ی عروس بندازه که سرو همسر پشت سر ما دری وری نگن!

دیگه چی؟

دیگه اینکه دخترم کار خونه بلد نیس ٬ باهاس براش کلفت نوکر بگیره!

دیگه چی؟

دیگه اینکه گفتند علاوه بر این اجازه بدین ما فکر هامونو بکنیم٬ با پدرش هم حرف بزنیم٬ سه ماه دیگه خبرتون می کنیم!...

من هم خداحافظی کردم و رفتم تا ان شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم که اگر عروسی سر گرفت اقلا ارزوی "شب زنده داری" به دلم نمانده باشد.

/ببخشید بچه ها خیلی خوابم گرفته دیگه نمی تونم تایپ کنم امشب. بقیش بمونه واسه ی فردا شب

باشه؟؟؟/ مرسی که قبول کردید....ادامه دارههههههههههههههه

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:45 توسط ستاره |

از اداره که خارج شدم٬ برف دانه دانه شروع به باریدن کرد.

به پیاده رو که رسیدم٬ زمین٬ درست و حسابی سفید شده بود. یقه ی پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم.

هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خودم فکر کردم که اگر سرمای هوا همینطوری ادامه داشته باشد٬ تا اخر زمستان حسابم پاک پاک است.

وارد خانه که شدم٬ مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می کرد.از چندین سال پیش ٬ هر وقت برف می بارید٬ با مادرم شوخی می کردم که:

ننه٬ "سرمای پیرزن کش" اومد!..

امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم ٬ ننه پیشدستی کرد و گفت: انگار این سرما عزب کشه٬ نیس ننه؟...

در خانه ی ما ٬ غیر از من٬ عزب اوغلی دیگری وجود نداشت.پس ننه بعد از چند سال٬ بالاخره متلکش را

را گفت! یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه ٬ به برف چشم دوختم.از نگاه کردن برف که خسته شدم٬ در عالم خیال٬ رفتم توی نخ دختر های فامیل:

"... زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟...

...راستی نکنه "ننه" کسی را در نظر گرفته که اون حرفو زد؟"

از دخترهای فامیل ابی گرم نشد.باز در عالم خیال٬ زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم:

"...سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دختر کبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر........؟"

اگر مادرم وارد اطاق نمی شد٬ خدا می داند تا کی توی این فکرو خیال ها می ماندم.ولی ورود او رشته ی افکارم را پاره کرد.همانطور که دستش را روی چراغ گرم می کرد گفت:

ببینم٬ زینت چطوره٬ هان؟ دختر اقا بالا خان؟!...

می گویند دل به دل راه دارد٬ ولی ان روز برایم ثابت شد که ممکن است مغز هم به مغز راه داشته باشد...

پس از قرار " ننه" فهمیده بود که من دارم راجع به اینها فکر می کنم...

گفتم: ببین ننه٬ تا حالا که من هیچی نگفتم٬ ولی از حالا هر چی خواستی بکن...ولی بالاغیرتا منو تو هچل نندازی ها؟

هچل کجا بود ننه... یعنی من که توی این محله گیس هامو سفید کردم دختر های محله رو نمی شناسم؟دختر اقا بالا خان جون میده واسه ی تو.هر وقت تو کوچه می بینمش٬ خیال می کنم دستهاش

تو دست توئه.اصلا واسه ی همدیگه ساخته شدین! من حرفی ندارم ٬ ولی باباش چی؟ اقا بالا خان دخترشو به ادم کارمند یه لا قبائی مثل من میده؟ چرا نده ننه؟... دختر اقا بالا خانه دیگه٬ دختر اتول خان رشتی که نیست!

ولی هر چی باشه٬ "اقا بالا خان" هم کم کسی نیست."اقا" نیست که هست٬ "بالا" نیست که هست."خان"نیست که هست٬ پول نداره که داره...پس می خواستی چی باشه؟

حالا نمی خواد فکر این چیزها رو بکنی. اونش با من...برم؟

اره...برو ناهار حاضر کن که خیلی گشنمه!!! برم ناهار حاضر کنم؟ اره ٬ پس می خواستی چکار کنی؟...

می خواستم برم خونه ی اقا بالا خان با زنش زرین خانم صحبت بکنم٬ به همین زودی؟ به همین زودی که نه... عصری می خواستم برم. کمی مکث کردم و گفتم:

...خوب ٬ باشه!

مادرم با خوشحالی رفت که ناهار حاضر کند.من هم روی تخت دراز کشیدم تا درباره ی همسر اینده ام فکر بکنم....................

راستش سرما لحظه به لحظه شدید تر می شد و من سردی تخت را بیشتر حس می کردم............انگارهمان "سرمای عزب کش" بود که ننه می گفت٬

"این داستان ادامه دارد..." /از کتاب :طنز اوران امروز ایران//نویسنده ی داستان:کیومرث صابری فومنی/

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:47 توسط ستاره |

در یکی از ممالک اروپا وقتی که به بخش "خوراک پزی رادیو" رسید٬

این جمله به گوشش خورد:

"شنوندگان گرامی ٬ امروز می خواهیم طرز پختن یک نوع کیک را

به شما یاد بدهیم".

خانم فورا شوهرش را که تند نویسی می دانست صدا کرد٬ از او خواست که

دستور پختن کیک را برایش بنویسد.شوهرش مثل همه تندنویسان٬

دستش به قلم و گوشش به رادیو بود٬ هوشش را چه عرض کنم!!!

اتفاقا یک ایستگاه رادیوئی دیگر که با این ایستگاه فاصله ی مختصری داشت دستور ورزش می داد٬

این دستور هم مرتبا با دستور خوراک پزی قاطی میشد٬ لذا وقتی تندنویس ان دستور را نوشت

و به خانم خود تقدیم کرد٬ خانم اینطور خواند:

با شماره ی یک٬ دستها روی شکم٬ یک پیاله ارد روی شانه قرار دهید٬ مقداری کشمش بریزید بطوری که

پاشنه ی پا روی ان قرار گیرد٬ همین که کشمش رنگش تغییر کرد٬ پا را بلند کنید٬ بعد رویش اب بریزید

بطوریکه تا کمرتان بالا بیاید٬ این حرکت را شش بار تکرار کنید٬  سپس با یک کف دست جوش شیرین

٬ نفس عمیق بکشید بطوریکه پف کند و حس کنید نفستان تنگ شده است.

به پشت بخوابید .

دو تخم مرغ بشکنید ٬ پاها را کاملا به طرف هوا کشیده در کاسه بکوبید و ان را به جلو پرتاب نمائید٬ بعد

یک الک خیلی ریز را روی شکم گذاشته٬ پاها را جمع نموده با شماره ی پنج٬ از بالای الک در کنید.

روی زمین به رو بخوابید و با شکمتان در میان زرده ی تخم مرغ به چپ و راست بغلتید٬ تا زرده ی تخم مرغ به همه جا برسد٬ موقعی که پاها را باز می کنیدهر چه بیشتر روغن خوراکی داخلش بزنید بهتر است.

کاملا خم شوید و سعی کنید که دستهایتان روی اتش بماند٬ بعد با شماره ی سه دستها را بلند کنید ٬

بگذارید سرد شود. انگاه هر دو دست را از عقب خوب بسائید.

سر را به طرف جلو برده ٬ روی اتش یک چرخ بدهید٬ بعد ان را به عقب خم کرده سرپوش رویش

بگذارید که دم کند٬ بعد سر را با شماره ی چهار ٬ قطعه قطعه بریده٬ با حوله خشک کنید٬

در بشقاب چیده به مهمان تعارف کنید!!!

/ ابوالقاسم حالت٬ تاریخ تولد:۱۲۹۲ ٬ از کتاب: طنز اوران امروز ایران٬ "عمران صلاحی٬ بیژن اسدی پور"/

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:18 توسط ستاره |

تا حالا براتون پیش اومده که دوست داشته باشید ٬ جای کسی دیگه بودید

واسه ی من پیش اومده

گاهی با خودم می گم کاش می شد ذهن فلانی مال من بشه

اما بهترین دوستام بم می گن:

تو مثل خودت باش

خودتو پیدا کن

من گم شدم... کسی منو ندیده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:40 توسط ستاره |

چند بار در هفته پدر در مسیر برگشت از محل کار دو بسته ی بزرگ مرغ کنتاکی می خرید.

ما سر خرده های ترد ته ان دعوا می کردیم و به کمک کوکا همه اش را می شستیم و فرو می دادیم.

باقی شبها پیتزا می خوردیم٬ در حیرت بودیم از پنیر کش دار و از اشتهای سیری ناپذیرمان

برای این غذای سحر امیز.

۲ماه بعد از ورود عمو٬ او متوجه شد به دلایلی هیچ کدام از لباس های توی چمدان اندازه اش

نمی شود.هفته های قبل البسه ی امریکائی جدیدش شامل تی شرت و گرمکن

را پوشیده بود٬ که همراه با اشتهایش جا باز کرده بودند.عمو ان صبح در یک نمایش مد

تمام لباس های قدیمش را امتحان کرد.با شلواری که تا نیمه به پایش اویزان بود به

اطراف جست می زد و می گفت:این همان شلواریست که ۲ ماه پیش توی هواپیما پوشیده

بود.

عاجز از بستن دکمه های پیراهن٬ شکمش را می کشید تو و سعی می کرد نفسش

را بیرون ندهد. پدر سعی کرد در بستن دکمه ها ٬ زیپ ها و قلاب های نافرمان کمک کند.

فایده نداشت.

عمو به امریکا امده بود تا طلاقش را فراموش کند.تا حدی موفق هم شده بود.

حالا نگران اضافه وزنش بود.

/متن برگرفته از:کتاب:عطر سنبل ...عطر کاج...٬ فیروزه جزایری.مترجم:محمد سلیمانی نیا

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:32 توسط ستاره |

۱۳- بگذارید زمان قلب شکسته تان را التیام دهد.

تا الان یک ماه از تاریخ قطع رابطه شما گذشته است.با یکی از دوستانتان

به جایی بروید که همیشه با نامزد قدیمیتان می رفتید(یادتان باشد که به هیچ

وجه تنها انجا نروید).یکبار و فقط یکبار به دوستتان بگویید که همیشه

با دوست قبلیتان به این رستوران یا برای خرید به این فروشگاه می امدید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۴- هر روز با خودتان تمرین کنید که با خودتان صادق باشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

       

۱۵- هر شب قبل از خواب کتاب بخوانید. ممکن است تا ان موقع

اصلا کتاب خواندن را دوست نداشته اید اما هیچ چیز بهتر از خواندن

کتاب شما را از دریای تفکراتتان بیرون نمی کشد. کتاب خواندن به

التیام فلب شکسته شما کمک می کند.

۱۶- سعی کنید با ادم های جدید اشنا شوید بعد از ۲ ماه کم کم کسی

را جایگزین دوست از دست رفته کنید.

۱۷- با دیگران حرف بزنید.با دوستانتان حرف بزنید.

نکات:

*دیگر به هیچ عنوان با کسی که قلبتان را شکسته است قراری نگذارید.

اینکار به هیچ وجه به درمان و التیام شما کمک نمی کند.

*وقتی می خواهید قلب شکسته تان را التیام بخشید٬ دیگر تلفن ها و

پیام های فرد مورد نظر را جواب ندهید. این کار هم هیچ سودی به

حالتان نخواهد داشت و نه تنها التیامتان نمی دهد بلکه دردتان را بیشتر میکند.

*قلب شکسته شما به خاطر این التیام پیدا نمی کند که دوباره مجذوب ان فرد شوید و دوباره او را به دست اورید.

وقتی خودتان را وارد این پروسه فکری می کنید٬ بستنی بخورید  (بستنی را می توان جایگزین یک

پیاده روی طولانی یا شنا هم بکنید).به تنها چیزی که نباید فکر کنید بودن با ان فرد است.فکر کنید هیچ

راهی برای برگشت وجود ندارد.

*یکبار در مورد این اتفاق با دوستانتان صحبت کنید. اگر نتوانستید صحبت کردن در مورد این موضوع با دوستانتان را به یک جلسه ختم کنید٬ حرف زدن در مورد جزئیات مطلب را جدا بیشتر از یک ساعت طول ندهید.بعدها به دوستانتان نیاز پیدا می کنید پس بهتر است انها را با درددل های گاه و بیگاهتان اذیت

نکنید.

* به هیچ وجه برای فراموش کردن عشق از دست رفته٬ به خوردن٬ سیگار کشیدن یا مواد مخدر روی

نیاورید.  اگر بتوانید در دو سال اینده خودتان را با این موضوع وفق دهید مطمئن باشید که کسی را پیدا خواهید کرد که همیشه دوست داشتید داشته باشید.همه چیز به گذر زمان بر می گردد.

*داشتن دوست های خوبی که مراقبتان باشند و جلو فکر کردن های مداوم و غصه خوردن های شما

را بگیرند فوق العاده است.

هشدارها:

* اگر انقدر احساس افسردگی می کنید که به خودکشی تمایل پیدا کردید ٬ سریعا به پزشک روانشناس

مراجعه کنید.

*اگر بعد از گذشت ۲ سال هم قلب شکسته تان التیام پیدا نکرد ٬ می توانید شهر محل سکونتتان

را تغییر دهید.

* افراد با هوشی که روان شناس هستند می گویند سرعت التیام هر فردی با بقیه فرق دارد. ان حس

مراقبت از خود و تعهد به خود است که به شما کمک می کند هر چه سریعتر قلب شکسته تان را

ترمیم کنید.

/منبع:یکی از جراید/                            

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 2:45 توسط ستاره |

۸- قانون ۲ ساله را به خاطر اورید:

یاد گرفتن یک کار٬ عادت کردن به یک شهر جدید و همچنین

التیام قلب شکسته ۲ سال زمان می برد.اگر قبل از اینکه این

فکر به خاطرتان بیفتد٬ مراحلی که در این مقاله عنوان می شود را دنبال کنید٬

بیش از اندازه خوشبین و دلسرد خواهید شد. نتیجه واقعی زمانی

حاصل می شود که انتظار معقولی داشته باشید.

۹- لحظه ای که ان فرد اخرین قطره خون را هم از قلب شما که هنوز می تپد

بیرون می کشد٬ دست از بحث کردن با او بردارید و به هیچ وجه سر اینکه

حق با کیست و با کی نیست جدل نکنید.هر موقع که می خواهید

از حق به جانب بودن خودتان دفاع کنید٬ دست نگه دارید و روی یک چیز کاملا

متفاوت تمرکز کنید.

۱۰- همه یادگاریهای ان فرد را جمع کرده و داخل یک جعبه

بگذارید. این یادگاریها احتمالا شامل یک قاب عکس٬ یک خوراکی ٬

یک عطر و شاید یک سی دی موسیقی باشد.بعد در موقعیت بعدی

مثلا شب جمعه ای که همیشه با او می گذراندید٬ سی دی را

داخل دستگاه بگذارید ٬ از ان عطر به خودتان بزنید و ان خوراکی را بخورید٬

چراغ ها را خاموش کنید و تا می توانید گریه کنید. بهترین زمان برای

اینکار وقتی است که تنهای تنها در خانه هستید.

۱۱- خاطره ها را کنار بگذارید. وقتی در مرحله ۲ ٬ ارامش خودتان را

دوباره به دست اوردید ٬ موسیقی را خاموش کنید٬

شکلات هدیه را کنار بگذارید و یادگاریهای دیگر را داخل جعبه بگذارید.

قلب عکس را بیرون نگه دارید.

- هر روز هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید

بلند با خود بگوئید تو و همه خاطره هاتو فراموش کرده ام و دست

از فکر کردن به او بردارید.

- هر روز ۲ هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند بگوئید٬

دلم برایت تنگ شده و باز دست از فکر کردن به او بردارید.

- هر روز ۳ هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند رو به عکس بگوئید

٬ من واقعا متاسفم.

۱۲- عکس نامزد سابقتان را با یکی از عکس های خودتان جایگزین کنید.

اما ان عکس را همان جا نگه داریدو فقط یکی از عکس های خودتان را کنار ان قرار

دهید.بعد هر روز که از کنار ان رد می شوید٬ باز به عکس درون قاب بگوئید

که متاسفید.بله ٬ برای خودتان متاسفید که این همه وقت را با کسی سپری

کردید که ارزش و قیمت شما را ندانست و دیگر به هیچ وجه برایتان مهم نیست.

ادامه دارد... دنباله پست قبلی...

/منبع: یکی از جراید/

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:22 توسط ستاره |

تا به حال شده کسی فقط با چند کلمه یا بدتر با سکوت سنگین خود٬

قلبتان را در سینه بشکند؟

شما چی؟

تا به حال اینکار را با کسی کرده اید؟

همیشه راهی برای خندیدن و عشق ورزیدن دوباره وجود دارد.

توصیه های زیر را به خاطر سپرده و نسبت به رعایت انها اقدام کنید:

۱- سعی کنید دلیل ناراحتی خود را بفهمید. دقیقا چه موقع

این حس ناراحتی در شما به وجود امد؟

۲- به این فکر نکنید که تقصیر که بوده است. همه اشتباه می کنند.

اصلا خودتان را نگران ان نکنید.

۳-برای اینکه حس راحت تر و بهتری پیدا کنید٬ یک فعالیت تسکین بخش و ریلکس کننده انجام

دهید.یک حمام داغ٬ مدیتیشن٬ خواندن کتاب٬ یا هر کاری که ارامتان کند.

۴-بعد از یکی دو ساعت ٬ یعنی هر زمان که احساس کردید امادگی ان را دارید ٬ به این فکر کنید که ایا می توانید احساسات ان فرد را بپذیرید یا نه.

اگر توانستید خود را بقبولانید ٬ به او زنگ بزنید٬ برایش یادداشت بگذارید٬ یا هر کاری که لازم باشد را

انجام دهید.شاید دوست داشته باشید که رو در رو با او صحبت کنید.البته این امکان وجود دارد که انها نخواهند شما را ببینند یا با شما حرف بزنند٬ اما باید تلاش خود را بکنید.

حتی اگر از شما رو برگرداندند ٬ حد اقل با خودتان می گویید که تلاشتان را کردید.شاید انها هم متوجه تلاش شما بشوند.

۶- پیش بروید. وقتی حس کردید که می توانید دوباره دریچه قلبتان را رو به دیگران باز کنید ٬ کس

دیگری را برای خود پیدا کنید.

۷- لبخند بزنید.جدی می گویم.لبخند زدن به شما کمک می کند که حس بهتری پیدا کنید و اگر چند تا دوست خوب و نزدیک پیدا کنید و با هم بخندید و اوقات خوشی را بگذرانید٬ مطمئنا دوباره

یادتان می اید که زندگی بدون ان فرد هم چقدر زیباست.

ادامه دارد...

/منبع : یکی از جراید/

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:37 توسط ستاره |

اگر یک تکه دیگر از این کیک بخورم ٬ می میرم!

اگر یک تکه بیشتر نخورم٬ می میرم!

پس حالا که در هر صوزت قرار است بمیرم

بهتر است یک تکه بیشتر بخورم بعد بمیرم

هوووووووووووووووووووووووم.......وایییییییییییییییی

قورت.....بای بای

گفت و گوی اعضا...

پایم گفت: بریم برقصیم.

زبانم گفت: یه چیزی بخوریم.

مغزم گفت: بریم کتاب خوبی بخونیم.

چشمهایم گفتند: یه چرتی بزنیم.

ساق پاهایم گفتند: بریم قدمی بزنیم.

پشتم گفت: بریم سواری.

نشیمنم گفت: من همین جا می نشینم

تا شما تصمیم بگیرین.

/شل سیلور استاین/

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:20 توسط ستاره |

اگه می خوای با من ازدواج کنی باید این کارها رو بکنی:

باید یاد بگیری چطور سوپ مرغ خوشمزه بپزی

جورابهایم را وصله کنی

وقتی ناراحتم ارامم کنی

یاد بگیری پشتم رو بخارونی

کفش هایم را برق بندازی

وقتی دارم استراحت می کنم برگهای خشک حیاط را جمع کنی

برف و تگرگ که بیاد

راه برام باز کنی تا بتونم رد بشم

وقتی حرف می زنم ساکت باشی

و...هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...کجا داری میرییییییییییییییییییییی؟؟؟

دستور درست کردن ساندویچ فیل ابی ...

ساندویچ فیل ابی زیاد سخت نیست درست کردنش

فقط یک تکه نان بردار

یک تکه کیک

کمی مایونز

یک حلقه پیاز

یک فیل ابی

یک تکه نخ

یه ذره فلفل

خوب تمومه.

فقط یه مسئله:

چطوری باید گازش بزنی!

/شل سیلور استاین/

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:11 توسط ستاره |

دیشب تو رختخواب فکر می کردم

چند تا نکنه رفتند تو کله ام

و تا صبح راحتم نگذاشتند

و همان ترانه همیشگی شان را برایم خواندند:

نکنه در مدرسه خنگ شوم؟

نکنه در استخر را ببندند؟

نکنه بچه ها کتکم بزنند؟

نکنه توی فنجانم زهر بریزند؟

نکنه بزنم زیر گریه؟

نکنه مریض بشم و بمیرم؟

نکنه امتحان را رد بشم؟

نکنه روی سینه ام موی سبز در بیاد؟

نکنه دیگر کسی دوستم نداشته باشه؟

نکنه صاعقه بزند روی کله ام؟

نکنه دیگر قد نکشم؟

نکنه سرم کوچک تر بشه؟

نکنه ماهی به قلابم نیافته؟

نکنه باد ٬ بادبادکم را پاره کنه؟

نکنه یه جنگ شروع بشه؟

نکنه پدر و مادرم از هم جدا بشن؟

نکنه اتوبوس دیر بکنه؟

نکنه دندونام مرتب در نیان؟

نکنه شلوارم پاره بشه؟

نکنه نتونم رقص یاد بگیرم؟

همه چیز تلمبار می شه و بعد

نکنه باز شب برسه!

/ برگرفته از "گزیده ی شعرهای شل سیلور استاین" " ترجمه ی احمد پوری " /

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:54 توسط ستاره |